طراح قالب
سلام دوستای قاصدکی: اول از همه باید بگم. آقا ما شرمنده ی اخلاق ورزشی و غیر ورزشی همتون هستیم. امتحانات شروع شدندی و مجالی نماندندی برای این حقیر. آقا جون شما به بزرگواری خودتون ببخشید ما رو. آقا سعید که منو حسابی ترسوند. منم نه حساس!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم تا اتفاقی نیفتاده (البته خدایی نکرده) بیام آپ کنم . حالا این شعر رو که از کتاب خون سیاوش خوش باشید و موفق تر از دیروزتان........... یا حق................ حکایت مردی که ٬ نه ٬ می گفت: بود در کشور افسانه کسی شهره در ٬نه٬ گفتن: نام می خواهی؟ـــ نه کام می جویی؟ــــ نه تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟ ــــ نه تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ ــــ نه مذهب ما را می دانی؟ ــــ نه خط ما می خوانی آیا ؟ ــــ نه نه ٬ به هر بانک که بر پا می شد. نه ٬ به هر سر که فرو می امد . نه ٬ به هر جام که بالا می رفت. نه ٬ به هر نکته که تحسین می گشت. نه ٬ به هر سکه که رایج می گشت. روزی آیینه به دستش دادند ــــ می شناسی او را؟ ــــ آه آری خود اوست می شناسم او را. گفته شد دیوانه ست سنگسارش کردند....... کسایی که در پست قبلی حرفای قاصدکی زدندی: شیدا ٬ saeedtz ٬ پسرناز ٬ آناهید ٬ ستاره ٬ نازنین ٬ سلام دوستای قاصدکی.... امیدوارم خوب و سر حال باشید. اول از همه جواب سوال پست قبلی رو می دم و بعد هم یک عکس که نظرتون رو راجع بهش بنویسید. خوب این سوال تقریبا خصوصاتمون رو بهمون نشون می ده. شخص ۱ میزان احساسات آدم رو نشون میده. شخص ۲ غرور شخص ۳ فرصت طلبی شخص ۴ منطق اگر بازم نظری دارید در مورد این سوال برام بنویسید خوشحال می شم. ممنونم ...... حالا این عکس رو ببینید و نظرتون رو در موردش بگید. بازم مرسی. یا حق.............. کسایی که در پست قبلی حرفای قاصدکی یواشکی و غیر یواشکی saeedtz . آبی بیکران (رامین) . نازنین . ستاره . ارسلان . بهزاد سلام دوستای قاصدکی : امیدوارم تا حالا سال خوبی داشته باشید. بد نیست از دست دادن دوست های قاصدکی لرستانی رو به همتون تسلیت بگم. روح همشون شاد .(هم دوستای لرستانی هم دوستای بمی و هم همه ی انسان های بزرگی که یک زمانی با ما بودند و حالا نیستند ) امروز براتون یک سوال دارم: قبل از اینکه سوال رو بگم از همتون خواهش می کنم اگر دوست دارید جواب این سوال رو بدید در قسمت حرفای یواشکی بنویسید .ممنونم. شخص ۱ یک روز تصمیم می گیره بره پیش شخص۲ ولی از بخت بد راه مستقیمی بین این دو نفر وجود نداشته . بنابراین چون شخص ۱ واقعا دوست داشته به شخص ۲ برسه تصمیم می گیره از شخص ۳ کمک بگیره . وقتی شخص ۳ از این موضوع با خبر می شه به شخص ۱ می گه : من این کار رو برای تو انجام می دم ولی در ازای این کار هر کاری کی من گفتم باید انجام بدی. شخص ۱ چون خواهان رسیدن بهشخص ۲ بوده قبول می کنه که هر کاری که شخص ۳ گفته رو انجام بده. بلاخره شخص ۱ به شخص ۲ می رسه . ووووووووووووولی ........... وقتی شخص ۲ می فهمه که شخص ۱ هر کاری رو که شخص ۳ گفته ٬ انجام داده خیلی ناراحت می شه و شخص ۱ رو طرد می کنه. شخص ۱ با ناراحتی پیش شخص ۴ میره و جریان رو برای شخص۴ تعریف می کنه. شخص ۴ با مطلع شدن از این داستان به شخص۱ میگه : من می تونم گذشته ی تو را فراموش کنم و تو برای همیشه می تونی با من باشی . ****** دوستای خوبم طوری به این ۴ نفر امتیاز بدید که جمع همه ی امتیاز ها ۱۰۰ بشه . بازم ممنونم. یادتون نره که جواب رو در قسمت حرفای یواشکی بنویسید. راااااااااااااااااااااااااستی جواب رو در پست بعدی می تونید ببینید......... جا داره از همه ی دوستان به خاطر حضور سبزشون در این وبلاگ تشکر کنم...... کسایی که در پست قبلی حرفای قاصدکی زدند: saeedtz ٫ رامین ٫ علی ٫ مسافر تنها ٫ احمدرضا ٫ ستاره ٫ نازنین ٫ یاسی مثل لحظه ای که باد عطر روح بخش نو بهار را در میان دشت می پراکند مثل لحظه ای که باغ در ترنم ترانه بهار غرق در شکوفه می شود روزگارتان بهار لحظه هایتان پر از شکوفه باد .... *سال نو مبارک* درآمدی بر ادبیات چهارشنبه سوری حکایتی را که برای شما نقل میکنم در سبب چهارشنبه سوری است همراه با صداهای مهیب و بوی دلاویز باروت مشغول شنیدن صدا های سهمگین و دیدن صاحب جمالان در راه طایفه ای را دیدیم که آتش برافروخته بودندی و به دور آن پای کوبان برای ما اتفاق فرار میسر نشد و از بخت شکستگی در دام محتسب گرفتار شدیم . مرکبی از شرطه ها ما را در حصار خود بر گرفتند. الا ایهال هنوز بقیتی از ترقه ها مانده بود که آنها را در پاچه ازار خود پنهان نمودیم آنان ما را با کتفانی بربسته به داخل ببردند . سرهنگ زاده ای با عذاری خصمانه بر ما وارد شد و سر دشنام باز کرد پس این چنین کردیم و بنا شد تا آوردن قباله و معد شدن شرایط در محبس موقت بمانیم . وارد محبس شدیم دیدیم که مجمع اهل دل است . انتظار قباله می کشیدیم . بامدادان والی حرس با مفاتیح آمد و عرض داشت که شما آهنگ رفتن کنید . ما هم با نزهت بیرون رفته و به درگاه قاضی حاضر شدیم که ناگاه چشممان به جمال پدرانمان روشن شد و پس از گرفتن حکم آزادی از قاضی قفا زنان یا همان قفا خوران راهی منزل شدیم... نوشته شده توسط: **شرمنده این یکی رو هم نمی دونم این نامه خیلی قشنگه . حتما یک بار تا آخر بخونش. نامه ای به دوستم .... سلام این نامه را در حالی برایت می نویسم که در قلبم نسبت به تو احساسی غیر از کینه و نفرت ندارم و با تمام وجود از تو بدم می آید *** و اما این نامه سراسر شوخی بود . من نه تنها از تو متنفر نبوده و نیستم بلکه با تمام وجود دوستت دارم پر کن پیاله را که این آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پیم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره ی اندیشه های زرف تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریز پا تا شهر یاد ها دیگر شرابم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد پر کن پیاله را هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی با این همه تلاش و تقلا و تشنگی با این که ناله میکشم از دل که آب آب دیگر فریب هم به سرابم نمی برد پر کن پیاله را عجایب هفتگانه از یک گروه دانش آموز خواستند اسامی "عجایب هفت گانه" را بنویسند. علی رغم اختلاف نظر هاو اکثرآُ اینها را جزو عجایب 7گانه نام بردند: 1. اهرام مصر 2. تاج محل 3. درهی بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا) 4. کانال پاناما 5. ساختمان امپایر استیت 6. کلیسای پطرس مقدس 7. دیوار بزرگ چین آموزگار در هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است. از دخترک پرسید که آیا مشکی دهرد. دختر جواب داد: "بله کمی مشکل دارم چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمی دانم کدام را بنویسم." آموزگار گفت آنهایی که نوشته ای را نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم. دخترک با تردید گفت" با نظر من "عجایب7گانه" دنیا عبارتند از: 1.دیدن 2.شنیدن 3.لمس کردن (یا نوازش کردن) 4.چشیدن 5.احساس کردن 6.خندیدن 7.دوست داشتن اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدایزمین افتادن سنجاق شنیده می شد. آن چیز هایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند آنها را نادیده و دست کم می گیریم حقیقتاَ شگفت انگیزند. با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته ی دست انسان نیست وآنها را نمی توان خرید. آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید. "زهره زاهدی"


چرا؟؟؟؟؟؟ آخه برام نوشته اگر آپ نکنی حلالت نمی کنم.

از سیاوش کسرایی
پیدا کردم رو براتون می نویسم.
ادامه مطلب





زدن:
ادامه مطلب
ادامه مطلب


ادامه مطلب
....
که مربوط به سال بیرار اواخر اسفندماه جلالی است که سوار بر مرکبمان در میادین شهر چرخ می زدیم به انضمام اندکی ترقه فشفشه و سایر متعلقات آن.
بودیم که ناگاه یکی از دوستان که در مدرسه انیس ما بودی و در پارتی ها جلیسمان بود را در راه دیدیم و به ضرورت آداب معاشرت نیش ترمزی زدیم و وی را سوار نمودیم و به راهمان ادامه دادیم .
. ما نیز پیاده شدیم و با آنان هم نوا شدیم
.توبره ی فشفشه را باز نمودیم تا برافروزیم.مرا پسندیده تر آمد که اول ترقه ها را استعمال کنیم . پس انان را از توبره بیرون آوردیم و یکان یکان می افروختیم با صدایی درشتناک نه مناسب حال پیرزنان و کودکان .در این حال به سبب این حرکات نامحمود زنان از پنجره و پیرمردان از حجره ها سر بر آوردند و همی ما را دشنام می دادند
پیوسته ستم پیشگانمان می خواندند.
ما نیز به روی مبارک خود نیاوردیم
.به ناگاه از همان کوی و برزن صدای مخوف آژیر پلیس فضا را در هم کوبید . جماعت آهنگ گریز نمودندی و فریاد الفرار بر سر هر کوی بام سر دادند.
. در میان آن شرطه ها جوانی بود که میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نودمیده بود.
جلو آمد و دستان مرا بدست ؛ به حالی تحقیر به مرکب کشاند . مرکب به سوی سد علیخان
می راند و ما هم عرق بر عذارمان نشسته بود . نهایت به مقصد رسیدیم .
ما نیز با خواهش و تمنا درخواست نمودیم که چشم از عوایب و خطا های ما بپوشند و در افشای جرایم ما نکوشند . خواهش و اصرار زیادی روا داشتیم تا آنجا که اشک از دیدگانمان جاری شد
.سرهنگ زاده را رحمت آمد و سخن بران مقرر شد که با اوایاءمان تماس بگیریم و به شرط قباله آزاد شویم .

**
ادامه مطلب

. من هیچگاه نسبت به تو عشق و علاقه نداشته و نه تنها قلبم بلکه یکایک سلول های بدنم هم صدا با هم
خواهان مرگ تو می باشند . به قدری از تو نفرت دارم که انگار همه ی وجودم با تنفر اسم تو را تکرار می کنند . باید اعتراف کنم که یاد و خاطره تو تمامی شیرینی های زندگی را در کام من تلخ می کند. خاطرات نفرت انگیزی که از تو به یاد دارم لحظاتی از عمرم را برایم تداعی می کند که گویی آن لحظات نه در دنیا بلکه در میان شعله های آتش جهنم بوده و یقین پیدا می کنم قبل از آشنایی با تو در بهشت بوده ام. شاید باور نکنی اما قسم می خورم که هر وقت به چشم های تو نگاه میکنم دنیایی از بدجنسی در ذهنم مجسم می شود ودر آن لحظه ها فکر میکنم آنچه در دوران مدرسه از صفا و محبت آموخته ام همه ی آنها دروغ بوده است و به نظرم میرسد که تمام بدی ها و بد بختی های عالم هستی در قالب نگاه تو معنا پیدا میکنند . از روزی که تو قدم به زندگی من گذاشتی قطره ای آب خوش هم از گلوی من پایین نرفته است و وقتی که تو در کنارم نیستی احساس خوشبختی نموده و به نظرم میرسد که انگار خداوند عالم بزرگترین بلا ها را به من داده که وارد زندگیم شده ای . پس بهتر است از هم جدا شویم . لطف خود را به من عطا نموده و مطمئن باش چنانچه من و تو از هم جدا شویم آب هم از آب تکان نمی خورد. اما اگر قرار باشد باز هم وجود تو را تحمل کنم از غصه دق خواهم کرد و ذره ذره آب خواهم شد.
صادقانه می گویم و باور کن بزرگترین خوشبختی من و شیرین ترین لحظه عمرم لحظه ی جدایی از تو می باشد. من روزی هزار مرتبه خدا را شکر می کنم که باعث گردید تو را بشناسم و بدانم که تو چه موجود پلیدی هستی . خدارا شکر می کنم که تو را شناختم . این را از من قبول کن که اگر همه ی ثروت های عالم را به من بدهند هرگز حاضر نبوده و نیستم که لحظه ای دیگر با تو باشم و مطمئن باش که با تمام وجود سعی می نمایم تا از تو جدا شوم.
. باور نمی کنی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! نامه را یک بار دیگر از روی قسمت های پر رنگ بخوان.
نوشته شده توسط: *راستش اسمش رو پیدا نکردم* 
ادامه مطلب

*مشیری* 
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تبلیغات